اجتماعی

من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد

من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم بسیاری از نخبگان این سرزمین به دلیل ناملایمت هایی که می بینند فرار را بر قرار ترجیح می دهند و به سرزمین های دیگر می روند و چنین سرمایه های ارزشمندی در کشورهایی غیر از ایران به کار گرفته می شوند و کشور ما از وجودشان محروم می شود.
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم محیط زیست ارزشمند این سرزمین رفته رفته رو به اغماء می رود و تو گویی که دیگر نام و نشانی از آن باقی نمی ماند و جنگل ها و دریاها و رودخانه ها و چشمه ها و باغ و بوستان ها به بیابانی خشکیده بدل می شوند!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم فقرا و محرومین جامعه که متأسفانه هر روز بر تعدادشان نیز افزوده می شود برای برخورداری از یک زندگی و زیست معمولی دچار انواع حقارت ها و سرافکندگی ها و تلخ کامی می شوند و از ابتدایی ترین حقوق شهروندی شان نیز محروم می گردند!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم به دلیل فقدان عقلانیت و عدم دانش روزآمد و ساختار ناکارآمد مدیریتی بسیاری از سرمایه های انسانی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور به درستی به کار گرفته نمی شوند و این سرمایه ها رفته رفته رو به زوال می روند!!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم بسیاری از بیماران محروم و فقیر برای مداوای خودشان از شهرستان ها به تهران مراجعه می کنند و در بیمارستان های این کلان شهر سرگردان و غمگین به این سوی و آن سو می روند و چونان بی خانمان ها در اطراف بیمارستان ها شبان خود را به روز می رسانند!!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم بسیاری از اندیشمندان و نویسندگان و روشنفکران این جامعه برای گرفتن یک مجوز ساده جهت نشر کتاب و آثارشان در راهروهای وزارت خانه ها و سازمان های مختلف دوندگی می کنند و وقت و انرژی با ارزش آنان که باید صرف اندیشیدن و تولید دانش بشود این گونه بیهوده به هدر می رود!!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم مستأجران نگون بخت برای تهیۀ یک واحد کوچک مقیاس نیز نزد صاحب خانه ها و بنگاه ها تحقیر می شوند و هر ساله به بیرون از شهرهای بزرگ و کلان شهرها به سمت حاشیه ها طرد می شوند و اگر تمام عمر خود را نیز کار کنند نمی توانند صاحب یک آپارتمان کوچک هم بشوند!!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم بسیاری از بازنشستگان جامعه از سطح رفاه و درآمد مناسب و در خور شأنی برخوردار نیستند که بدون نگرانی و تشویش زندگی کنند!!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم بسیاری از جوانان این سرزمین برای یافتن شغل از روستاها و شهرستان ها به تهران و سایر کلان شهرها می روند اما جذب مشاغل کاذبی چون دستفروشی در مترو و اتوبوس، دادزنی، زباله جمع کنی، و ده ها شغل کاذب دیگر می شوند!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم بسیاری از دانش آموزان مناطق محروم امکان ادامۀّ تحصیل ندارند و یا در مدارس بسیار نامناسب و با کمترین امکانات درس می خوانند!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم میزان ناامیدی در بین جوانان آن چنان گسترش یافته که به ناچار در مواردی حتی دست به خودکشی می زنند!!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم بسیاری از روستاهای کشور خالی از جمعیت می شوند و رفته رفته بدل به بیغوله هایی می شوند که تو گویی هیچ گاه وجود نداشتند!!!
من به اندازۀ یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم شکاف طبقاتی هر روز گسترش می یابد به گونه ای که عده ای اندک با ثروت های عجیب و غریب شان به خودنمایی در برابر خیل عظیم جمعیت فقیر و محروم می پردازند!!!
محمدباقر تاج الدین

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا