اجتماعیخراسانفرهنگی

تندیس سی متری فردوسی در انبار و انبان خالی ایدئولوژی

صلاح الدین خدیو

واکنش خشمناک و یکپارچه به توهین زینب موسوی به حکیم ابوالقاسم فردوسی غیرمنتظره نبود.ملی گرایی مدرن ایران یک سده پس از تولد و تکامل در اوان پهلوی اول، به یکی از خیزهای بلند مرتبەی خویش در میان عامه بازگشته است.دو رقیب ایدئولوژیک آن، یعنی چپ‌گرایی و اسلام گرایی یا عرصه را تنگ کردەاند یا تن به ضعف و فتوری بی سابقه سپردەاند.
جدا از خالی از رقیب شدن فضای داخلی، در محیط بین الملل هم ایام بکام آنست!در سرتاسر جهان، جنبش های هویت‌خواه به پا خواسته اند و از مسکو و پکن گرفته تا دهلی و آنکارا و بوداپست و ورشو و حتی پاریس پایتخت مدرنیته، چراغ ناسیونالیسم راست مردم انگیز روشن است.
شبح ملی‌گرایی ایرانی آنچنان نمایان است که میان حکومت و مخالفان بر سر مصادرەی آن، مجادلەی سخت در جریان است.
در این فضای گفتمانی سرشار از ایران و شاهنامه و کوروش و پاساگارد، نواختن فردوسی؛ جز به قصد دیده شدن، کاری سخت ابلهانه است.طرفه اینجاست که مطایبەی سخیف بانوی طنزپرداز با حکیم طوس، نطق احمد شاملو در دانشگاه برکلی را بیاد آورد.میان این دو، البته از زمین تا آسمان تفاوت است.
سخنان شاملو علیه فردوسی در سال 1369 زمان پریشانه بود، نه روان پریشانه مانند زینب موسوی.به طور مثال اگر شاعر فقید در سال 1359 که اسلام سیاسی و سوسیالیسم انقلابی در قلەی مقبولیت قرار داشتند، علیه فردوسی سخن می گفت، بعید بود واکنشی سهمگین در طراز دە سال پس از آن پدید آورد.
به قول همایون کاتوزیان مشکل شاملو این بود که نمی دانست فضای سرشار از تنفر از سلطنت دهەی پنجاه از میان رفته و بعلت نارضایتی از عملکرد حکومت پساانقلاب، نمادها و عناصر ملی آرام آرام در حال احیا و بازگشتند.
تفسیر طبقاتی و البته مغلوط و مغشوش شاملو از شاهنامه و به طعنه؛ فردوسی را خان ابوالقاسم خان نامیدن، در دهەی آخر حکومت شاه و در سایەی بیزاری از جشن های 2500 سالەی شاهنشاهی برای گوینده ارج و اعتبار می آورد.
چه غیر از پرستیژ انقلابی، آورندەی شانیت علمی و ایستادن در جهت درست تاریخ به سبب کاربست رهیافت جامعه شناسی مارکسیستی نیز بود.
امروز همزمان با هیاهوی به راه افتادەی پیشگفته یک عضو ادوار شورای مشهد خبر داد که در دولت رئیسی از نصب تندیس سی متری فردوسی در مشهد ممانعت به عمل آمده است.به گفتەی وی دلیل مخالفان، بلندتر بودن ارتفاع آن از گنبد حرم رضوی بوده است.نفس این اقدام بیانگر تداوم منازعەی گفتمانی مورد اشاره، دستکم در فضاهای حکومتی و دشواری های موجود بر سر ایجاد توازن میان وجوه سازندەی هویت ایرانی است.مشهد در دو دهەی اخیر که محافظه کاری سیاسی و مذهبی به تدریج ایدئولوژی رسمی را تسخیر و وجوه انقلابی – در معنای سال 1357 – را به عقب راند، عملا پایتخت دوم ایران بوده است.
می توان گفت که در دهەهای شصت و هفتاد اصفهان پایتخت دوم پس از تهران بود؛ قطب صنعتی، قلب انقلاب اسلامی و رزمنده خیز و شهید پرورترین استان ایران!
به موازات دگرگونی هایی که در ساحت قدرت و ایدئولوژی صورت گرفت، این مرکزیت از اصفهان سلب و به مشهد رفت.
به همین سیاق می توان شیراز را بخاطر دارا بودن تخت جمشید و پاسارگاد و سعدیه و حافظیه، پایتخت دوم پهلوی دوم خواند. تبریز هم در طول دوران قاجار و مدتی پس از آن پس از تهران مهم ترین شهر کشور بود.
از روی شهر دوم کشور بهتر می توان به منویات نظام سیاسی پی برد و سر از سر درون آن در آورد.
مشهد و تندیس تقدیس شدەی فردوسی در کنار هویت های پست مدرن و دیجیتال، پردە هایی از کشاکش هوبتی به درازای دستکم صد و پنجاه سالند.دو انقلاب و چند نهضت اصلاحی در این وانفسا رخ دادەاند. اما جنگ هنوز مغلوبه نشده، هر چند زمان به سود فردوسی است و این افت و خیزها فعلا ادامه دارد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا